![]() |
![]() |
|
| اگه درد عشق رو چشیدی بیا تو !!! |
|
گنجی که حضرت عیسى علیه السلام پیداکرد
---------------------------
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزى عیسى علیه السلام با حواریون به سیر و سیاحت در صحرا پرداختند و هنگام عبور به نزدیك شهرى رسیدند،
در مسیر راه نشانه گنجى را دیدند، حواریون به عیسى گفتند: به ما اجازه بده در اینجا بمانیم و این گنج را استخراج كنیم . عیسى به آنها اجازه داد و فرمود: به گمانم در این شهر گنجى هست ، شما در این جا براى استخراج این گنج بمانید، من به سراغ آن گنج مى روم .
حواریون در آنجا ماندند و حضرت عیسى علیه السلام وارد شهر شد، در مسیر راه ، خانه ویرانه شده ساده اى را دید، به آن خانه وارد شد و دید پیره زنى در آنجا زندگى مى كند، به او فرمود:
امشب من مهمان شما باشم . پیره زن پذیرفت ، عیسى به او گفت : آیا در این خانه جز تو كسى زندگى مى كند؟ پیره زن گفت : آرى یك پسرس دارم كه خاركن است ، به بیابان مى رود و خارهاى بیابان را جمع كرده و به شهر مى آورد و مى فروشد، و از پول آن ، معاش زندگى ما را تامین مى كند. آنگاه پیره زن عیسى علیه السلام را كه نمى شناخت در اطاق جداگانه اى وارد كرد و از او پذیرایى كرد.
طولى نكشید پسرش از صحرا آمد، مادر به او گفت : امشب مهمان ارجمندى داریم كه نورهاى زهد و پاكى و عظمت از پیشانیش مى درخشد، خدمت و همنشینى با او را غنیمت بشمار.
خاركن نزد عیسى علیه السلام رفت ، و به او خدمت كرد و احترام شایان نمود.
در یكى از شبها عیسى علیه السلام احوال خاركن را پرسید و با او به گفتگو پرداخت ، دریافت كه خاركن یك انسان خردمند و باهوش است ولى اندوه جانكاهى قلب او را مشغول نموده است ، به او فرمود:
چنین مى نگرم كه غم و اندوه بزرگى در دل دارى . خاركن : آرى در قلبم اندوه و درد بزرگى هست كه هیچ كس جز خدا به برطرف نموده آن قادر نیست .
عیسى : غم دلت را به من بگو شاید خداوند عوامل برطرف نمودن آن را به من الهام كند. خاركن : روزى هیزم بر پشتم حمل مى كردم ، از كنار كاخ شاه عبور نمودم ، چشمم به جمال دختر شاه افتاد، عشق او در دلم جاى گرفت و هر روز بر این عشق مى افزاید ولى كارى از من ساخته نیست . و این درد، درمانى جز مرگ ندارد.
عیسى : اگر خواهان آن دختر هستى ، من وسائل وصال تو با او را فراهم مى كنم . خاركن ماجرا را به مادرش گفت ، مادر گفت :
پسرم ! به گمانم این مهمان ما مرد بزرگى است و اگر قولى داد حتما به آن وفا مى كند، نزد او برو، هر چه گفت از او بشنو و اطاعت كن .
صبح آن شب ، خاركن نزد عیسى علیه السلام آمد، عیسى علیه السلام به او گفت : نزد شاه برو و از دختر خواستگارى كن . خاركن به طرف كاخ شاه حركت كرد، وقتى كه به آنجا رسید نگهبانان راه را بر او بستند و پرسیدند: چه كارى دارى ؟ گفت : براى خواستگارى دختر شاه آمده ام . آنها از روى مسخره خندیدند، و براى اینكه شاه را نیز بخندانند، او را نزد شاه بردند، او با صراحت گفت : براى خواستگارى دخترت آمده ام ! شاه از روى استهزاء گفت : مهریه دختر من ، فلان مقدار كلان از گوهر، یاقوت ، طلا و نقره است ، كه مجموع آن در تمام خزانه كشور وجود نداشت .
خاركن : من مى روم و بعدا جواب تو را مى آورم . خاركن نزد عیسى علیه السلام آمد و ماجرا را گفت ، عیسى علیه السلام با او به خرابه اى كه سنگهاى گوناگون در آن بود رفتند، عیسى علیه السلام به اعجاز الهى آن سنگها را به همان اندازه كه شاه گفته بود به طلا، نقره ، گوهر و یاقوت تبدیل كرد. و به خاركن فرمود: اینها را برگیر و نزد شاه ببر.
خاركن آنها را به كاخ برد و به شاه تحویل داد، شاه و درباریانش شگفت زده و حیران شدند، و به او گفتند: این مقدار كافى نیست همین مقدار نیز بیاور.
خاركن نزد عیسى علیه السلام برگشت و سخن شاه را بازگو كرد، عیسى علیه السلام فرمود: به همان خرابه برو و به همان مقدار از جواهرات بردار و ببر.
خاركن همین كار را كرد و آن جواهرات را نزد شاه آورد. شاه با او به گفتگو پرداخت . شاه دریافت كه همه این معجزات از ناحیه مهمانى است كه در خانه خاركن است و آن مهمان به جز عیسى علیه السلام شخص دیگرى نیست . به خاركن گفت : به مهمانت بگو به اینجا بیاید و عقد دخترم را براى تو بخواند.
خاركن نزد عیسى علیه السلام آمد و با هم نزد شاه رفتند. عیسى علیه السلام شبانه عقد دختر شاه را براى خاركن خواند، صبح آن شب شاه با خاركن گفتگو كرد، شاه دریافت كه خاركن داراى هوش و عقل و خرد سرشارى است ، و براى شاه فرزندى جز همان دختر نبود، خاركن را ولیعهد خود نمود و به همه درباریان و رجال و برجستگان كشورش فرمان داد با دامادش بیعت كنند و از فرمانش پیروى نمایند.
شب بعد شاه بر اثر سكته ناگهانى مرد، رجال و درباریان داماد او (خاركن سابق ) را بر تخت سلطنت نشاندند و همه امكانات كشور را در اختیار نهادند و او شاهنشاه مقتدر كشور شد.
روز سوم عیسى علیه السلام نزد او آمد تا با او خداحافظى كند، خاركن سابق به عیسى علیه السلام گفت : اى حكیم ! تو بر گردن من چندین حق دارى كه حتى قدرت شكر یكى از آنها را ندارم تا چه رسد همه آنها را، گرچه همیشه تا ابد زنده باشم . شب گذشته سوالى به دلم راه یافت كه اگر پاسخ آن را به من ندهى ، آنچه را در اختیارم نهاده اى سودى به حالم نخواهد داشت .
عیسى : آن سوال چیست ؟ خاركن سابق : سوالم این است كه تو قدرت آن را دارى كه دو روزه مرا از خاركنى به پادشاهى برسانى ، چرا براى خودت یك زندگى ساده بیابانگردى را برگزیده اى ؟ و از مقام پادشاهى و رفاه و عیش و نوش دنیا روى برتافته اى . ؟ عیسى : آن كس كه خدا را شناخته به خانه كرامت و پاداش او آگاهى دارد، و به ناپایدارى آن دل نمى بندد، ما در پیشگاه الهى و در خلوتگاه ربوبى ، داراى لذتهاى روحانى خاصى هستیم كه این لذتهاى دنیا در نزد آنها بسیار ناچیز است .
آنگاه عیسى علیه السلام مقدارى از لذتهاى معنوى و درجات و نعمتهاى ملكوتى را براى او توضیح داد، كه آن خاركن ، مطلب را به خوبى دریافت ، تحولى در او ایجاد شد و با قاطعیت به عیسى علیه السلام رو كرد و چنین گفت :
من بر تو حجت دارم و آن اینكه : چرا خودت به راهى كه بهتر و شایسته تر است رفته اى ولى مرا به این بلاى بزرگ دنیا افكنده اى ؟ عیسى : من این كار را كردم تا عقل و هوش تو را بیازمایم ، و ترك این امور موجب پاداش براى تو و عبرتى براى دیگران گردد.
خاركن همه سلطنت و تشكیلات را رها كرد و همان لباس خاركنى قبل را پوشید و به دنبال عیسى علیه السلام به راه افتاد، تا زمانی که زنده است همدم و همنشین عیسى علیه السلام باشد،
عیسى علیه السلام همراه او نزد حواریون آمد و گفت :
این - مرد - گنجى است كه به گمانم در این شهر وجود داشت ، به جستجویش پرداختم و او را یافتم و با خود نزد شما آوردم . این است گنج ، نه آن گنج مادى كه شما را در اینجا زمین گیر نموده است .
با چشم خوار منگر تو بر این پابرهنگان
نزد خرد عزیزتر از دیده ترند
آدم بهشت را به دو گندم اگر فروخت
حقا كه این گروه به یكجو نمى خرند --------------------------------
موفق ودرپناه حق باشید
منبع: داستانهاى خواندنى از پیامبران اولواالعزم اثر : محمد محمدى اشتهاردى
http://www.cloob.com/club/post/show/clubid/6731/topicid/1696535 |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ح-ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بسم الله الرحمن الرحیم . رمز عبور من است.
السلام علیک یا صاحب الزمان : اقا جون من هیچی بلد نیستم . تو بهم بگو تا من تو ی این وبلاگ بنویسم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سفر عشق دولت عاشقي باشهيدان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|